مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

61

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بيفتادم . نميدانم كه حال من چگونه خواهد شد ؟ خليفه گفت : اى شمس النهار ، چه خورده بودى ؟ شمس النهار گفت : چيزى ناگوار خوردم كه هرگز نخورده بودم . پس از آن شمس النهار شربت خواست . چون شربت بنوشيد ، مرا نزد خواند و ماجراى شما را آهسته از من بپرسيد . من شعرى را كه على بن به كار در زورق خوانده بود ، بر او خواندم . آهى بركشيده ، خاموش شد . آنگاه خليفه ، كنيزكى ، را تغنى كردن فرمود . كنيزك اين دو بيت برخواند : كاش كان دلبر طناز كه من كشتهء اويم * بار ديگر بگذشتى كه كند زنده ببويم ترك من گفت و بتركش نتوانم كه بگويم * چكنم نيست دلى چون دل او ز آهن و رويم چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيز شمس النهار بابو الحسن گفت : چون خاتون من ابيات بشنيد ، بى خود افتاد و من دست او را گرفته ، گلاب بر او افشاندم تا به خود آمد . گفتم : اى خاتون ، خود را رسوا مكن . ترا بجان محبوبت سوگند مىدهم كه شكيبائى پيش گير . شمس النهار گفت : از مرگ بالاتر چيزى نيست . من مرگ را خواهانم كه راحت من در آن است . ما در اين گفتگو بوديم كه كنيزك ديگر ، گفتهء شاعر بخواند : كارم همه ناله و خروش است امشب * نه صبر پديد است و نه هوش‌ست امشب دوشم خوش بود ساعت بيدارى * كفّارهء خوشدلى دوش است امشب چون كنيزك ، دوبيتى بخواند ، شمس النهار بى خود افتاد . چون بامداد شد ،